خرید بک لینک
شاید حرفی برای گفتن ندارم که در اینجا دیر به دیر پست میگذارم؛ نه اینطور نیست! بلکه در فضای ذهن و دلم پر از موضوع برای نوشتن تلنبار شده است که نمیدانم از کدام و از کجای آن و چطور بنویسم. نمیدانم از هوای لطیف و دلخواه این روزها که خنک و ابری بارانیست شروع کنم یا از گلهمندی و شکایتهایی که از ا

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 9:17

پرنده ای تنها در قفس دیدم و به صاحب مغازه گفتم: این پرنده بی یار است. گفت: اگر جفت داشته باشد که نمی خواند...! و حالا منو فکرهای ممتدی که رهایم نمی کند. پی نوشت: خود در ابعاد و اندازه خودمان بر ضعیفی دیگری ستمگری هستیم. ولی از ستمگری دیگران بر خود گله داریم.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 15:43

در طی گذران عمرم تا به کنون دریافته ام که هیچ هدف و هیچ چیزی به کار نمی آید، جز یک مورد.چرا که عمر به پایان می رسد و هرچیزی که به دست آورده ایم، به ناچار در همین دنیا جا خواهیم گذاشت. و به یقین ایمان به پروردگار است که در هرکجا دلگرم کننده انسان است و بس. و تنها روشنایی است که می توان آن را در هر جا حتی پس از پایان عمر دنیوی با خود همراه داشته باشیم. ایمان یعنی اعتماد داشتن به قدرت بی انتهای خداوند. به یقین خداوند از دل هیچ، راهی برای انسان راه خواهد گشود که حتی تصور آن برای انسان ممکن نیست. خداوندا مرا هرگز به خود و لذتهای پایان پذیر دنیوی واگذار مکن که جز دست یافتن به ایمان تو ارزشمندتر نیست.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 15:43


کجایی که ببینی دلم به یادت آشوب شده است. حتی اگر من بخواهم، دلم هرگز فراموشت نخواهد کرد.

من و تو هیچ گاه نشد که همراه یکدیگر زیر باران قدم بزنیم، اما پس چرا باران می بارد، چشمانم به یادت بیش از هر لحظه دیگر بارانی می شود.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 15:43

دلتنگی به هیچ وجه منها و تقسیم نمی شود تا کاهش داده شود ولی در تکثیر تا دلت بخواهد در بعلاوه و ضرب چرا... و تنهایی، به ظاهر و در کلمه هیچ فرقی در تکرارش در بیان و نوشتار ندارد اما به تعداد مخلوقات، در دل هر آدمی و موجودی، تعریف مجزایی از این واژه نهفته است که نوشتن اش به اندازه یک زندگی نامه است. به عبارتی واژگانی هستند که مفهوم واقعی اش را در لغت نامه دل می توان پیدا کرد. و من دیدم و حس کردم شوق آن پرنده ی در قفس برای پرواز را. شوقی که معنای تنهایی او را یدک می کشید. هیچ کس حرف دلت و تنهایی ات را به غیر از خودت و خدا نخواهد فهمید. هرگز. و اگر چنین استثنایی برای کسی وجود داشته باشد؛ مثل من، دیر یا زود دست روزگار از یکدیگر دورتان خواهد کرد.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: پنجشنبه 19 اسفند 1395 ساعت: 15:43

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

جناب آقای رامبد گرامی، بنده وقتی مصاحبهی شما با محمد بحرانی (صدا پیشهی جنابخان) را دیدم و شنیدم بسیار ناراحت شدم. شما اگر حرفی با صاحب امتیاز عروسک جنابخان دارید، لطفا از همان تریبونی پاسخ بدهید که قبلا نظرشان را در رابطه با علت شرکت نکردن جنابخان بیان کردند. چون عوامل متعدد زحمتکشی پشت صحنهی این عروسک نقش ایفا میکنند تا به شهرت رسیده است. بنده از صحبتهای تند که در ژستی آرام مطرح کردید، به خشم آمدم. البته کاملا پیدا بود که آقای محمد بحرانی عزیز از ابراز ناراحتی خودشان در مقابل نقدهای بیرحمانهی شما خودداری کردند. بله، عوامل متعددی در نقش آفرینی و شخصیتپردازی این عروسک دست به دست هم دادند تا این کاراکتر شیرین و جذاب در برنامهی شما حضور پیدا کند. وگرنه شما رامبد گرامی با برنامهی خود کوچکترین سهم را در معرفی این شخصیت عروسکی داشتید. برنامهای که حالا جای خالی جنابخان در آن بسیار محسوس مینمایاند. صاحب امتیاز و عوامل این عروسک کاملا محق هستند که کاراکتر طراحی شدهی خود را در کجا به نمایش بگذارند یا از ادامهی نمایش آن در برنامهی مشخصی متوقف کنند. تعجب بنده از اینجاست

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

همیشه بذرهایی هستند که هیچ وقت سر از خاک در نمی آورند. در هر دوره از زمان آدم هایی با تفکر و عملکرد متفاوت هستند که دیده نمی شوند. همواره و همیشه نویسنده ها، ایده پردازها، هنرمندان، طراحان، پزشکان و خلاصه در هر رشته و فنی، افرادی هستند که همانند همان بذرها به دلایل شرایط نامناسب خاک و اقلیم، هیچ وقت راهی به بیرون از زمین پیدا نکرده و نمی کنند تا به بلوغ رسیده و رشد کنند. این دانه ها و بذرها علیرغم روشنایی بخش بودنشان، در تاریکی زیر خاک مدفون می مانند تا بپوسند یا خوراک جانوران شوند. پی نوشت: این پست بعد از انتشار به احتمال فراوان تغییراتی خواهد کرد و به سطرهای آن افزوده خواهد شد.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

بیشتر مردم منتظر فرا رسیدن سال نو هستند تا دوباره به عادت های کهنه مشغول شوند.
پائولو کوئلیو

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43



هرکسی برای این که زندگی کند، باید یک توهمی داشته باشد، اگر به زندگی خیلی صادقانه و بی شیله و پیله نگاه کنید، تحمل ناپذیر می شود.
وودی آلن

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

توجه: لطفا قبلا موسیقی را دانلود کرده تا با کیفیت بهتر آن را بشنوید. حتما همراه مطالعهی این پست به موسیقی گوش دهید. این موسیقی را در سکوتی مطلق گوش کنید و زمانی را به آن اختصاص دهید که میخواهید با خودتان تنهای تنها باشید. سعی کنید با پخشکنندهیی با کیفیت موسیقی را اجرا کنید. متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False"> دریافت اینجا هیچچیزی نیست جز همین طبیعت با رودخانه و جنگل و پرندههای آوازخوانش. گذشتهای که دیگر هیچاثری از آن نخواهد بود. و هیچ مسیری در پشت نیست که لحظهای درنگ لازم باشد تا به عقب نگاه کنم. بدون هیچتردیدی به جلو میروم و قدم به قدم که پیش میروم مطمئن میشوم سایهی دیوارهای گذشته در دلِ زمان محو شدهاند. دیوارهایی که تکیه زدن بر آن، مثل خواب هولناکیست که هر لحظه بر سرم فرود میآید. حالا در این ا

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

تقریبا نزدیک به چهار سال از انتشار آلبوم «دلت با منه» گذشت، تا آلبوم جدید محمد علیزاده امروز بیست و ششم دیماه 95 منتشر شد. نزدیک به چهار سال انتظارِ طرفداران و مشتاقان این ستاره ی پاپ سپری شد تا با اثری مایوس کننده روبرو شدیم یا شدم. امروز آلبوم جدید ایشان را تهیه کردم و تمام هشت تراک آن را گوش کردم. و به امید شنیدن یک آهنگ و ترانهی متفاوت در تراک بعدی، منتظر به پرواز درآمدن بودم. اما فرو رفتن خودم را در مرداب حس میکردم. اما از موسیقی و ترانهی خاص و پرکاری که محمدعلیزاده وعدهاش را داده بود، هیچخبری نبود. بعد از گذشته چهارسال فقط هشت تراک در این آلبوم قرار داده بود و از نظر بنده بدترین آلبوم ارائه شده ایشان بود.خبرنگاران همیشه پرسشی مردمی از ایشان داشتند که تاریخ انتشار آلبوم جدید چه موقعی است؟ و محمد علیزاده عزیز تاکید داشتند که باید آنقدر روی آهنگهایش کار کند تا ماندگار باشد. دیگر اینکه، گفتند: وسواس من باعث صرف بیشتری روی آلبوم شده است!و باز گفتند: فعلا مشغول برگزاری کنسرت هستم و برای ضبط آهنگهای آلبوم باید کنسرتها تمام شود تا بعد از یکماه استراحت تا صدایم برای ضبط استودیو

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False"> دریافت با جان و دل در میان طنین ملودی های این موسیقی به پرواز دربیایید و از هر چه در دنیاست فقط هیجان شادی ها، زیبایی ها و آنچه شما را در طبیعت به وجد می آورد را در بغل بگیرید و در مقابل چشمان خود نظاره و تجربه کنید. با این موسیقی لحظاتی شگرف را تجربه کنید و از فراز کوه ها و در بین آنها حرکت کنید... امیدارم از شنیدن این موسیقی لذت وافر ببرید.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

بسی ناراحت و غمگین و ماتم زده هستم. از اینجا صمیمانه به آتش نشان ها و خانواده های از دست رفتگان تسلیت عرض می کنم. دستان برادران ایثارگر آتش نشان را می بوسم. کاش می توانستم غم و غصه شما را کم کنم. شمایی که مخلصانه جان تان را در دست گرفتید و به کمک مردم حادثه دیده شتافتید. در حزن و اندوه تان شریک هستم. درست است که هیچ یک از اطرافیانم آتش نشان نیستند و یا در آن ساختمان نبوده اند که دچار سانحه شوند، ولی سخت غمگین هستم. شعار نمی دهم، و این بغض در سینه و اشک هایم است که گواهی احوال مرا می دهد. ای کاش کمی از این حس دلسوزی، شجاعت، شهامت و جان برکف بودن شما برادران آتش نشان را مسئولین مملکتم، وام می گرفتند.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

الشَّیْطَانُ یَعِدُکُمُ الْفَقْرَ وَیَأْمُرُکُم بِالْفَحْشَاءِ ۖ وَاللَّهُ یَعِدُکُم مَّغْفِرَةً مِّنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ شیطان شما را وعده فقر و بیچیزی دهد و به کارهای زشت و بخل وادار کند، و خدا به شما وعده آمرزش و احسان دهد، و خدا را رحمت بیمنتهاست و (به همه امور جهان) داناست. ( سوره بقره ٢۶٨ ) پی نوشت: موضوعات مختلفی به ذهنم می رسد و به آن فکر می کنم که قابل نوشتن و بسط دادن هستند، اما حوصله نوشتن و پای لپ تاپ نشستن ندارم. این پست را به وسیله تبلت منتشر کردم. هنگام ظهر این آیه را در تلوزیون دیدم و نظرم را جلب کرد و پاسخی بود برای یکی از سوالاتم. همانطور که می بینید یک موضوع به وبلاگم اضافه کردم با نام (کلامی از قرآن). تا به این سبب باشد که همواره حواسم به فانی بودن لذت ها و رنج های این دنیا متمرکز بماند و فراموشم نشود.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

ما، خودمان. اکثر ما که از ظلم و حق خوری بالادستی ها در حد کلان، در جمع دوستان و خودی ها می نالیم و شکایت داریم. و یا از ترس به خطر افتادن و یا از دست دادن منفعت هایمان ترجیح می دهیم چیزی نگوییم. اما در وجودمان نفرت و گله سرریز شده است. بله خودمان را می گویم که در سطوح پایین مملکتی کارمند و رئیس و مدیر سازمان و اداره یی هستیم و در همین محدوده برای به دست آوردن حقوق و مزایای بیشتر در جایگاه ریاست و مدیریت بالاتر، حق را ناحق می کنیم و در حق دیگران ظلم می کنیم و باندبازی می کنیم تا پیشرفت مان تضمین شود. پس چطور می توانیم از نارضایتی دلخور باشیم که در ابعاد وسیع تر و بسیار بزرگتر این گونه هستند؟! بله حقیقت تلخ است. ما، خودمان مستعد ستمگری در همان سطوح بالا هستیم. ولی نالان و شکوه گر از آنان. اغلب، خودمان شناگر ماهری هستیم فقط خدا نکند آب گیرمان بیاید. که اگر بیاید به مراتب بدتر خواهیم شد. در یک جمله می توان این چند خط نوشته را خلاصه گفت: از ماست که بر ماست.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

میبینی. این چشمان من است که بر زمین حک شده است. انتظار تو چشمانم را بر کف زمین ثبت کرده است. نگاهم بر زمین دوخته شد تا همیشه چشم به راهت بمانم تا ابد. سخت و جانکاه هست ولی باید صبر کنم. این چشمان من است که جزئی از زمین شده. بر زمین تَرَک خورده است. که روی زمین و زیر پاهای عابران لگدمال شده و میشود. ضربهها و بحران ناشی از دوری تو، حاصل از غم تو، بیخبری از تو و خدحافظیات هرچند غیرقابل تحمل، اما امید تنها ریسمانیست که میتواند به آن دلخوش کند و چنگ بیاندازد. این چشمان من است که بیتو غمگین است. دقت کن فقط غم نیست. آن نگاه خیره به دوردست و ابروهای بلندِ تابدار که گویی در هوا معلق است نقش انتظار کشیدن تو را نمایان کرده است. این چشمان من است. صورتی ژولیده با خطهای ماندگار شده در طی زمان را میبینی؛ یکسالی میشود که انتظار تو را میکشد اما خطوط چیز دیگری میگوید: گویی سالها گذشته و همچنان در پی توست. این چشمان من است. چشمانی که نگاهی منتظر به آینده دارد. نگاه چشمانم را میبینی عزیزم. حسی غریب دارد. گویی محو تماشایِ توست. گویی تو را از عمق جانش صدا میزند ولی صدایی از آ

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

سریال مردگان متحرک. سریالی که با تمام نقطهضعفهایش، جذابیتهایی در خود دارد که ارزش دیدن و دنبال کردن را دارد و اگر این سریال تا ده فصل دیگر ادامه یابد با علاقه به تماشای آن ادامه میدهم. داستان مردگان متحرک به نوعی داستان خود ماست که اینسوی جعبهی نمایش حضور داریم. یکی از داستانهای جالب و آموزنده در فصل سوم این سریال رخ میدهد. پدربزرگی، عدهای از افراد خانوادهاش را که به واکر یا زامبی مبدل شدهاند در یک انبار علوفه نگهداری میکند. زیرا آنها هرچه باشند افراد خانواده اش هستند و عاطفه و احساس خویشاوندی اجازه نمیدهد کارشان را تمام کند. اما یک غریبه او را قضاوت میکند و هدفش به درک واصل کردن آن زامبیهاست. اما وقتی آن دختر بچه گم میشود و اتفاقا در زمانی که رای نهایی گرفته میشود تا زامبیها ترور شوند آن دختر بچه در میان آن زندانیهای انبار علوفه که دیگر به یکی از زامبیها مبدل شده، آخرین نفر بیرون میآید. هیچکس نمیتواند به سوی دخترک از دست رفته شلیک کند. همه شوک شدهاند. همهی کسانی که پیرمرد را قضاوت میکردند که چرا آنها را داخل آن محوطه نگهداری میکرد. حالا دیگر حال

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

تنهایی فقط در نبود یار معنا نمی شود. تنهایی در صندلی خالی مقابل هم نیست. تنهایی یعنی نفس می کشی اما نفست گرم زندگی نمی شود؛ یعنی اینکه دلت دیگر آن دل سابق نمی شود. دلت گرم کسی نمی شود و هیچ شوقی برای انتظار یا جستن یاری نیست. تنهایی یعنی هم می خواهی به آن پایان دهی ولی دلت خسته ی راه بی سرانجام عشق گذشته است. اینکه نمی دانی دل بی قرارت از وجودت چه می خواهد، احساس یاس و تنهایی، تاب و توانت را می گیرد. این خودش بدترین نوع تنهاییست.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

شهامت از آنِ آنان است. که خودشان را یک روز صبح در آینه نگاه میکنند و روشن و صریح این عبارت را به خودشان میگویند، فقط به خودشان. «آیا من حقِ اشتباه کردن دارم؟» فقط همین چند واژه... «حقِ اشتباه» ترکیب بسیار کوچکی از واژهها، بخش کوچکی از یک جمله، اما چه کسی این حق را به تو خواهد داد؟ از رمانِ: او را دوست داشتم نویسنده : آناگاوالدا

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

یک بار طعم عشق را چشیده ام
مزه تلخ قهوه سیاه می داد
تپش قلبم را تندکرد
بدن زنده ام را دیوانه
حواسم به هم ریخت و رفت...
هالینا پوشویاتوسکا

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

دوستی مشغول تماشای ویدیو و تصاویر مستهجن است و در مقابل سوالم با ژستی روشنفکر اعلام می کند که حتی همسرش از وجود این تصاویر در موبایلش آگاه است. و این یعنی حفظ حریم. ولی متاسفانه نمی فهمد این کار یعنی سرد شدن روابط عاطفی؛ حتی اگر همسر ایشان مطلع نباشد. جالب تر اینکه این آقا مقید به نماز و دعا و قرآن خواندن هم هستند. یعنی این چشمهای گناه آلود به کلمات مقدس قرآن نیز خیره می شود. قصد شعار دادن ندارم چون من هم اشتباه می کنم. ولی ماهیت این نوع خطا چنان واضح و مشهود است که همچون روشنی روز. با این حال توضیح لازم را مبنی بر خطراتش به این دوست دادم ولی افاقه نکرد که نکرد. چون مدام به توجیه کردن می پرداخت. متوجه شدم که با یک فرد به خواب رفته مواجه نیستم بلکه ایشان خودشان را به خواب زده است و از این رو بیدار کردن شان از محالات است. با اینکه یکی از دوستان خوبم بود دیگر سراغ او نرفتم و تصمیم ام بر این شد که از فهرست دوستانم خط بزنم. روشنفکری های تاریک فکری که فریب خورده شیطان هستند. اینان به خیال خودشان آدمهای معقول و خوبی هستند که مثلا با دیدن این چیزها عملا به گناه کشیده نمی شوند و به همسر خود قا

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

ساعتی پیش بعد از دیدن قسمت یازدهم سریال مردگان متحرک، سری به آرشیو طراحیهای سالهای پیش انداختم. مجموع لوگوها، نقوش و همچنین صفحهآرایی، پوسترها و تایپوگرافی را زمانی با جان و دل طراحی میکردم. لذت آن زمان و لحظاتی را که صرف خلق آنها میکردم دوباره زنده شد و گویی حلاوت آن را زیر زبانم مزه میکردم. آن زمان هنگام کار به موسیقی گوش میدادم و گاهی به سکوت مطلق نیاز داشتم. آن زمان آموختم که بخش عمده ای از کار کردن میتواند تفکر باشد. کار کردن همیشه این نیست که فعالیت فیزیکی داشته باشیم. بله، بعضی آن روزها دست به وسایل طراحی نمیزدم اما در ذهنم کارهایی را که میخواستم خلق کنم در ذهن تجسم میکردم. هنگام پیادهروی در خیابان تصویرهای مخدوش و اتفاقی که به وجود آمدهاند را عمیق نگاه میکردم و در آن تصاویری مییافتم و عکس میگرفتم. خلاصه یاد آن روزها بخیر که زندهدل بودم. امشب یک آهنگ جدید را از ابتدای نگاه کردن به بایگانی طراحیهایم تا به اکنون که مینویسم گوش میکنم شب زمستانی و موسیقی و نوشتن با رایانه روزهای خوش مرا زنده میکند. چرا که مدت زیادیست که حوصلهی نشستن پای نوشتن و طراحی

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

غیرممکن است که به یک آدم احمق بفهمانی که کارها و رفتارهایش غیرمنطقی و احمقانه است. و اگر هم محترمانه هم با وی صحبت کنی سریع میگوید: پس فقط تو میفهمی. و دیگران نفهمند....و یا گلهمند میشود که: تو دیگران را از بالا نگاه میکنی و گویی خودت به خودت غره (مغرور) شدهای...در این زمان من دیگر حرفی نمیزنم و چارهای نمیبینم که لب فرو ببندم و سکوت کنم. و از طرفی مواظب احوال شخصیت خودم باشم، چون احتمال خطر برای خودم وجود دارد که در چاه غرور گرفتار شوم. اما خوشبختانه به مرحلهای رسیدهام که این خطر را از خود دور کنم. ولی به هرحال باید لب فرو ببندم و چیزی نگویم چون متهم میشوم که مگر چه کسی هستم و یا اینکه دیگران را از بالا میبینم و یا اینکه آدم خیلی گیری هستم و غیرقابل تحمل.دیگر مهم نیست چون میدانم چه کسی هستم و به کدام سمت میروم و تمام حواسم به همین است.پینوشت:این را باید اضافه کنم که زمستان دوستداشتنیام خیلی سریع در حال سپری شدن است. خصوصا اسفندماه را که خیلی به روزهای کوتاه و سرد و شبهای طولانی آن علاقمندم. امیدوارم تمام وجودم به خصوص دلم، بهاری متفاوت را تجربه کند.

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

یک فیلسوف چینی قبل از میلاد مسیح این سوال را مطرح کرده است.
او می گوید " دیشب خواب دیدم که پروانه ام و امروز وقتی بیدار شدم سوال برایم پیش آمده که من حقیقتا انسانی هستم که خواب دیدم پروانه ام یا حقیقتا پروانه ای هستم که خواب می بینم انسانم"

برچسب: نویسنده: باران فدایی تاريخ: شنبه 14 اسفند 1395 ساعت: 14:43

صفحه بندی